تبليغاتX
به نام بازسازی
من تو را از همین جا شناختم. از همین سنگ نوشته های بالا و پایین و ویترین های فلزی

بسم الله الرحمن الرحیم

شهدا شرمنده ایم

سری قبل که می خواست بره، وصیت کرده بود که:«اگر جنازه ام چند روز روی خاک و زیر آفتاب نماند و به دست شما رسید، جنازه ام را چهارده روز روی پشت بام بگذارید و بعد دفن کنید. می خواهم پیکرم چون مولایم حسین علیه السلام زیر آفتاب باشد.»

صبح روز آخر بود ، داشت وداع می کرد برای آخرین بار... از زیر قرآن ردش کردم، قرآن را بوسید و باز کرد. سوره یوسف آمد. خیلی خوشحال شد. گفت جانمی جان! مادر یوسف گم شده داری! هجران یوسف چهارده سال است...»

انگار...، انگار که نه حتماً، خدا دعایش را مستجاب کرده بود... چون پیکرش به جای اینکه چهارده روز زیر آفتاب یا پشت بام بماند، چهارده سال بعد به خانه برگشت.


1- به این می گویند مجنون الحسین ...
2- توی یکی از دست نوشته هاش نوشته بود:

« هیهات من الذلة! ما را تکه تکه کنید! بدنهای ما را زیر تانکهای خود له کنید! با وسائل قتاله خود، ما را پودر کنید، امّا ما دست از حسین برنداشته از آقایمان حمایت خواهیم کرد و طومار شما را در هم خواهیم پیچید     

طلبه شهید غلام عباس محمدی      

(به نقل از مبحث نورانی  شهدای روحانی تالار رهپویان وصال)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:56  توسط زائر شهید  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

میشینه کنارم می گه
-عکش داداش امیرتو بزرگش کن
بک گراند صفحه رو stretch می کنم. چشم می ندازه به گوشه گوشه تصویر و سوال می پرسه
-داداش امیرت تفنگ داشت یا آرپی جی یا ضد هوایی؟؟
- داداش امیرم بی سیم داشت!
-فقط؟؟
-خوب اصلش بیسیم داشت
- منم داااارم! هم بیشیم دارم هم تاکی واکی
- آهان! اما بیسیمای جبهه یه شکل دیگه بودناا این قدی نیگا....

- اشرائیلیا کشتنش؟
- عراقیا... اما از اسرائیلیا پولشو می گرفتن
-پولِ چی؟
-که آرپی جی و تفنگ و تانک و اینا بخرن بعد داداش امیرو دوستاشو شهید کنن... انقد دلم واسه داداش امیرم تنگ شده

دوباره به تصویر زل می زنه می گه

منم همین طور! دوش دارم ببینمش
-می دونی وقتی امام زمان بیاد بعد داداش امیرو بقیه شهیدا میان؟ همشون بر می گردن بعد مواشونو اینجوری می تکونن خاکاشو می ریزن بلند میشن میان کمک آقا تا دیگه کسی نتونه توی دنیا کسی رو اذیت کنه؛ همه مهربون شن؟
- دوش دارم ببینمش
- منم! حتی اونایی که مُردن اگه دعای عهد خونده باشن برمی گردن زنده میشن میان کمک امام زمان

... دستشو زیر چونه اش حلقه میکنه تکیه میده به میز. سرشو فرو میده پایین تر می گه

-من که انقدر دوش دارم بمیرم

شوکه می گم چرا؟؟؟

-برای اینکه با خدا حرف بزنم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 22:13  توسط زائر شهید  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام عیدتون مبارک


ايها العزيز مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقينَ (یوسف ۸۸)


 خدا كند كه رضــــــايم فقط رضاي تو باشد
هواي نفس نباشد همه هـــــواي تو باشد
خداكند كه گـــــــزارت فِتد به منظر چشمم
كه سجده گاه نمازم به جاي پاي تو باشد
خدا كند كه اماما دلـــــــــــم براي تو باشد
كسي دراو ننشيند هميشه جاي تو باشد

 

پیوست: اگر عکسش یکم دلگیره روز عیدی شرمنده... عکس لحظه وداع بهتر از این در نمیاد
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 20:13  توسط زائر شهید  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

می نویسم:...دوستت دارم
خاطره ها به ذهنم هجوم میارن

انگار خیلی چیزا تغییر کرده... یادمه هفت هشت سال پیش دیگه دستم اومده بود که این عبارت تاوان سنگینی داره

محال بود بنویسم و بخونی و بعد... دنیا رو رو سرم خراب نکنی
نمی دونم چرا دوست داشتی همیشه خودت یه طرف باشی و همه داشته هام یه طرف... می خواستی ثابت کنی که دوست داشتنت یعنی پشت پا زدن به خودم یا می خواستی ثابت کنی پشت این عبارت صداقت جا خوش نکرده؟

به صفحه موبایلم نگاه می کنم... می خوام بیشتر بنویسم اما...
صفحه یادداشتامو می بندم.

دلم هوای سحری کرده... نزدیک اذانه... هنوز یکی دو لقمه نخوردم که میاد تو....
-حالا امروزو روزه نگیر...
-امروز که دوشنبه اس!؟چرا؟
-مهمون داریم
-نگفته بودی....منم که کلاس دارم اصلا خونه نیستم
-کلاس؟!! نمی خواد امروزو بری... ناراحت میشه...
کفریم.... از سحری خوردن پشیمون شدم... کاش بدون سحری.... بین فرو دادن کفرم و دراومدنش دارم با خودم کشتی می گیرم...
-کلاسم مهمه... الانم دیگه سحریمو خوردم
ناراحت میشه میره...
میرم تو اتاقم... یاد یادداشت دیشب میفتم... دوباره پای اثبات افتاد؟
می دونم میشه کلاسو نرفت... فقط از اینکه برام بی دلیل برنامه بریزن کلافم.... می دونم روزه ای که امروز بگیرم فقط رضایت نفسه... دیگه رضایت نفسیم نیست...

دوستت دارم.... دروغ گفتم؟... به همین سرعت اون نوشته رو زدی تو روم؟... قبول... امتحان رد شده رو با اکراه جبران می کنم هرچند دیگه مثل اول نمیشه... میرم سراغش...

-کلاسو نمیرم روزه امم می خورم اما....

اگه اما رم نگم که خفه میشم؟....
انگار دوسره باختم...  می دونم ...بغض امونمو بریده... هم پا رو غرورم گذاشتم... هم اما آوردم... هم روزه نیستم...هم می دونم اون براش مهم نیست که چقدر برام سنگینه این رفتارش.... بدتر از همه دلم که از تو خیلی پُره.... انگار همیشه....
بهت می گم گفته بودی هر کس یه قدم بیاد سمتم...تو ذهنم دنبال بقیه حرفت می گردم...
نمی فهمم چه جوری توی سجده بغضم می ترکه.... دلم انگار بیشتر از دیشب از محبتت پر شده...

با صدای تلفن از خواب بیدار میشم...
هنوز چشمم گرم خوابه... اما صداشو می شنوم که می گه
اِ؟؟ امروز نمیاین خونمون ؟؟ ....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 17:6  توسط زائر شهید  | 

بسم الله الرحمن الرحيم

موضوع جلسه؛ جنگ نرمه... تصاويري از رسانه هاي غربي داره پخش ميشه قسمتايي از فيلما و قسمتايي از بخشاي خبري.در کلِ تصاوير، مستقيم و غيرمستقيم يک هدف دنبال شده؛ تخريب اسلام و نشانه گيري دقيق تر هم معطوف به مهدويت!و انگار تبلور نیل به اين هدف بزرگ در يک جا خلاصه شده:

جمهوري اسلامي ايران و رهبري نظام

سخنران همراه پخش کليپ ها از مختصات جامعه ديني مي گه... از شکستن پياپي آئينه هاي امامت و شمشيرهاي کشيده شده بر اولياي خدا و جام هاي زهر... و از نواب عام ائمه عليهم السلام... از شهيد ثاني که سرش کنار دريا از بدنش جدا ميشه و براي خليفه طاغوتِ وقت هديه فرستاده ميشه و از سکوت مردم! از جهل و بي بصيرتي مردم که در قبال "ولي" کُشي طريقي جز سکوت طي نمي کنن... و تاريخ تکرار مي شود... تکرار مي شود... تکرار مي شود...
صداي سخنران بار ديگه توجه رو به صفحه مانيتور جلب مي کنه... حالا بشنويد ناله هاي نايب امام زمانتون رو:
من جان ناقابلی دارم، جسم ناقصی دارم ... بغضمو به زحمت فرو ميدم.. اما فرو رفتني نيست... شونه هام بيشتر از صورت پوشيده در چادر رسواگره اما فقط من نيستم که تلاش بي ثمر مي کنم... صداي هق هق ها کم کم بلندتر ميشه...
اندک آبرویی هم دارم که این را هم خود شما به ما دادید؛ همه این ها رو من کف دست گرفته ام در راه انقلاب و در راه اسلام فدا خواهم کرد
این ها هم نثار شما باشه...

تمام تاريخ مظلوميت شيعه انگار در اين کلمات داره به خروش مياد...
اجراي عدالت گويا فقط به قيمت خرج کردن آبرو و پذيرش خنجرهاي منافقين زخم خورده ميسر است...
یاد امام راحل بخیر که فرمود : هر کس براي عدل قيام کرد سيلي خورد....

دارم سايت آويني رو  زيرو رو مي کنم... مي رسم به گزيده هاي صحبت آقا از بعد از فتنه هاي اخير... جنگ نرم...
«وقتي انسان، تجهيز، صف آرايي، دهانهاي با حقد و غضب گشوده شده و دندانهاي با غيظ فشرده شده عليه انقلاب، امام خميني و آرمانهاي نظام اسلامي را مي بيند وجود اين جنگ نرم را باور مي کند هرچند ممکن است عده اي اينها را نبينند.»۱

ميام سراغ وبلاگ... کامنتا رو نگاه مي کنم.... "آيا وقت آن نرسيده که با شجاعت در مقابل بعضي تفکرات غلط بايستيم..." متن کامنتو نگه نداشتم اما مضمونش... ياد صحبتاي سخنران جلسه ميفتم و راهکارهاي جنگ نرم:

1-تبديل يقين به شک
2-تبديل حب به بغض
3-...

هنوز دو روزم از خوندن اين روايت نبوی نمي گذره تو کتاب پانزده گفتار شيخ "شهيد": انی لا اخاف علی امتی مومنا و لا مشرکا من نه از مومن بر امت خود نگرانم و نه از مشرک اما المومن فیمنعه الله بایمانه اما مومن همان ایمانش کافی است که مانع این بشود که آسیبی از ناحیه او برسد مومن را خدا به موجب ایمانی که دارد منع می کند و.. و اما المشرک فیقمعه الله بشرکه اما مشرک و کافر که از ظاهر و باطنش کفر می ریزد، خدا او را هم به موجب کفرش قلع و قمع می کند ولکنی اخاف علیکم کل منافق الجنان عالم اللسان یقول ما تعرفون و یفعل ما تنکرون اما آن که از ناحیه او بیمناکم منافق ها و دوروهاست آن ها که زبان و ظاهرشان رو به یک سو و قلب و باطنشان رو به سوی دیگر است. متظاهرهای بی دین...وقتی حرف می زند شیفته فلسفه اش می شوید..و البته ناگفته پیداست که مقدمه های شهید بزرگوار در زمینه توصیف کدام واقعه است... غدیر!!

منافقیني که لابلاي هزار پرده بنام دین عليه دين قيام کرده اند اما جرات ابراز ندارد....

به آخرين جملات گزيده آقا مي رسم:
«حالا شما جوانانى که گفتيم افسران جوان مقابله‏ى با جنگ نرم هستيد، از من نپرسيد که نقش ما دانشجويان در تخريب مسجد ضرار کنونى چيست؛ خوب، خودتان بگرديد نقش را پيدا کنيد. يا مقابله‏ى با نفاق جديد، يا تعريف عدالت۲


۱-بيانات در ديدار اهل هنر، 14 شهريور 1388
۲-بيانات در ديدار دانشجويان، 4 شهريور 1388

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 17:11  توسط زائر شهید  |